خب جمعه تصمیم داشتم برم زنجان پیش دوست قدیمیم  دیشب زنگ زدم بهش ببینم میتونه بیاد باهم برگردیم جاده رو تنها نرم گفت که باباش سکته کرده وتو ای سی یو  هست  بعد سراغ یکی دیگه از دوستهای مشترکمون که دو ماهی هست باهم سر سنگین شدیمو گرفتم گفت بهش نگی من گفتما ولی اسفند طلاق گرفت  من هنگ کردم آخه آخرین باری که باهاش حرف زدم هیچ خبری نبود وهمه چیز روبه راه بود این دوستم که  جدا شده یک سال بیشتر زندگی مشترک رو تجربه نکرد.خلاصه زنگ زدم بهش دیشب اولش که هی بهم فحش داد قطع کرد علت رو میدونستم در شرایطی که بهم احتیاج داشت تنهاش گذاشته بودم واقعا از این موضوع ناراحت وپشیمون بودم ولی خوب فقط میتونستم معذرت خواهی کنم خلاصه بعداز سه بار تماس وچند دقیقه منت کشی باهام مهربون شد وگفت که یک دفعه آقای شوهرش قبلیش باهاش چپ کرده وتوافقی جداشدن ومدت این پروسه پنج ساعت بوده توضیح اضافه دیگه ای نداد گفت اینا اتفاقات سال87بوده ودیگه نمیخواد دربارشون صحبت کنه حالا هم ماشینشو فروخته ودنبال خونه میگرده ووزنشم 47 کیلو شده وقرارشد که جمعه همدیگرو ببینیم و بیشتر حرف بزنیم .من موندمو کف و خون بالا اومده.امروزم یهو تصمیم گرفتم برای التیام الام خودم برم مژه هامو اکستنشن کنم خلاصه که  بکشمو خوشگلم کن اجداد پدریمو تاکید میکنم پدریمو آورد جلو چشمم هنوزم چشمم قرمزه وتار میبنم تا حالا سه سری دارو توش ریختم. یه چشمی رانندگی کردم رسما چشم چپم تا یک ساعت پیش تعطیل بود تازه کرکره هاشو داده بالا.شبیه جادوگر شهر اوز شدم.دیگه اینکه یکی دیگه ازنفرات بلک لیستمو امروز 11صبح ترکوندم ترکوندنی