+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 18:32 توسط دخترفروردین
|
پریشب بهش بعد از شش ماه گفتم که مطلقه هستم یکسری مسایل مرتبط با طلاق پیش میومد نمیتونستم دروغ بگم سکوت میکردم اونم از من توضیح میخواست به این نتیجه رسیدم بعد شناختی که از ایشون دارم وشناخت ظرفیت هاش الان تایم خوبیه پس بعد گفتن یه الله اکبر خیلی سریع گفتم وگفتم که الان خیلی از خودم راضی ترم وخوشبخت ترنفسش بند اومد ازمن عصبانی نشد ویه کمی هم سعی کرد ادای روشن فکری دربیاره وگفت گذشته ام به خودم مربوطه اما من ازش ترسیدم تا صبح نتونستم بخوابم هنوز نمیتونم بگم که یه دوست خوبه ولی یکی از معدود آدمهای زندگیم هست که خیلی به من شبیه هست علایق مشترک بسیار زیاد داریم.حالا دیشب میگه که احساس میکنم تو خیلی باهوشی که تا حالا نتونستم بفهمم این مساله رو یا من خیلی ساده ام.بعد هم شروع میکنه از تجربیات قبلیش از یه خانمی که تو زندگیش بوده ومطلقه بوده واینکه چندبار خودکشی کرده وایشون هی خانمه رو کول میکرده میرفته بیمارستان وشب تا صبح بیداری واز جنس حرفها.....بعد من مستاصل میشم از اینهمه زخم تازه ای که در وجودش هست بعد کلا هنگ آلود میشم بع د بهش میگم که من فقط کسی رو میخوام که بتونم دوستش داشته باشم نه منجی میخوام نه انتقام میخوام از مردها بگیرم نه شوهر نه بابا برا بچه ام فقط یه معشوقه.میگه اعتماد ندارم به زن های مطلقه میگم مشکل خودته بهش گل میدم کادو میدم دستاش میلرزه قاطیه منو دوست داره میگه اگه از اول میدونستم سریع کات میکردم باهات حالا نمیدونم چه کنم بعد من دلم واسه خودم میسوزه .اون یه مرد ایرانیه.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 11:9 توسط دخترفروردین
|
فیلم مانکورا محصول فکرکنم کشور پرو رودیدم دیشب.بسیار مضامین مستهجنی داشت حتما نبینید!راستی حدود دویست عدد فیلم دیده شده را باید چه گلی رو سرش بگیرم ها؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 19:21 توسط دخترفروردین
|
تصمیم به به آتش کشیدن عکسهای آقای نامهربون گرفتم کی چهارشنبه سوری میرسه ؟ یه تابلوی یه متری از عکس های عروسیم هم هست خلاصه قراره به آتیش کشیده بشیم.از تمامی دوستان واشنایان برای هلهله سردادن به دور اتیش از این مدل سرخپوستیا دعوت به عمل میاد.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 16:17 توسط دخترفروردین
|
بیخوابی امانمو بریده تصور کنید منو با موهای وز کرده ساعت چهارونیم صبح دارم ژله انار درست میکنم.شب قبلش هم سه صبح از فرودگاه رسیدم خونم شب قبلترش هم تاحدودای سه چشام عین وزغ وابود.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 11:55 توسط دخترفروردین
|
از مشخصه های جدید من اینه که دستم تو بینی ام نمیره.خدا حالا چیکار کنم؟درضمن عزیزان به نظر شما من عید کجا برم ؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 20:26 توسط دخترفروردین
|
خب اینجانب تعطیلات رفته بودم ولایتمان که همانا اهواز میباشد.مادر عزیزم دچار حادثه شده بود ودو انگشت دست چپش هم شکسته بود هم له شده بود وشانزده عدد بخیه خورده بود.من هم برای کمک وعیادت واینکه عید تصمیم داشتم نروم پیششون رفتم مفت خورون.پدر عزیزم نمیتونست تیپ جدید منو با موهای بلوندم تحمل کنه ویکسری سخنان قصار همان ابتدای سفر نصیبمان کردن که همانا سفر را برما زهر حلاحل؟هلاهل؟هلاحل؟حلاهل؟ نموندندوبعد از این قضیه همانا بنده خود رادر خانه حبس کردم وبه شغل شریف ظرف شستن گرد گیری کردن وکلا ضعیفه بودن پرداختم.این بود سفرنامه تعطیلات من .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 20:18 توسط دخترفروردین
|
دعا میکنم که کسی بیاد منو عاشق خودش کنه لطفا.قول میدم قدر لحظات عاشقی را خوب بدونم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 19:50 توسط دخترفروردین
|
خبر های مهم این مدت:بنده برای مدت کوتاه دچار افسردگی شدم که علت این بیماری بالا رفتن پرولاکتین خونم در اثر استرس بود که تازه داروهام تموم شد وآدم شدم یه عبارتی ودوران سیاهم تموم شد.دزد ماشینمو دوبار زد .همسر سابقم نامزد کرد و بعد از ماه صفرقرار ازدواج دارند.دچار مشکل مالی شدم به شدت یه نفر ازم پول زیادی خواست ومنم جور کردم براش یعنی منم قرض کردم از دیگری بعد یارو پیچیده به بازی.خوب به عبارتی در این مدت غیبت بنده پیر شدم. فعلا.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 19:18 توسط دخترفروردین
|
دلم واسه اینجا یه چوسکه شده بود به مولا.
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 11:6 توسط دخترفروردین
|
از زمانی که تصمیم گرفتم از زندگی زناشوییم خارج شم اینجا از روزمرگیهای کاملا سطحیم مینویسم. هدف خاصی جز ثبت وقایع این برهه از زندگیم ندارم.