دوست عزیزم بعد از اینکه مطمئن شد که قضیه خیانت شوهرش واقعی بوده  حقیقت رو همونجوری که فهمید کاملا پذیرفت وتصمیم به ادامه زندگیش با شوهرش گرفت وبه من گفت که اگه من دارم بدون انتقامجویی به این رابطه ادامه میدم بخاطر احترام به شخصیت خودم اینکارو میکنم  ومیدونم که بچه ام نیاز به پدر داره  ولی میدونم که روزهای تلخی در انتظارمه .من هیچ حرفی نداشتم که بهش بزنم.من آدمی نیستم که برخلاف میلم چیزی رو تحمل کنم کلا برای زندگیم میجنگم تسلیم نمیشم .آقای نامهربون فرم طلاق توافقی رو امضا کرد.بابام سند ازدواجمونو گروگان گرفته نمیدونم چه جوری باید ازش بگیرم احتمالا باید برم اونجا بدزدمش.بیچاره ها خبر ندارن من خونمو جابجا کردم قراره بیان ماهارو آشتی بدن. شوکه میشن وقتی خونه جدید منو ببینن.پدرومادرم منو خوب نمیشناسن فکر میکنن من همون دختر مطیع ودرسخون ده سال قبلشونم.من احتمالا روزهای پرتنشی رو باهاشون خواهم داشت چون مامانم عاشق دامادشه وفکر میکنه من رو دنده لج افتادم ومن هم این قضیه خیانت واینا رو لو ندادم.میخوام بدون اینکه گند چیزی بالا بیاد تموم شه ولی انگار نمیشه.میگن به فکر خواهرت باش بعد از جدای تو ازدواج اون در آینده با مشکل مواجه میشه آیا من باید بخاطر کسی حتی عزیزانم زندگیمو تحمل کنم؟