جمعه شب یه مهمونی دعوت بودم تصمیم گرفته بودم فقط بهم خوش بگذره میخواستم مست نشم خلاصه وارد یک جمع شدم که نود درصد آدمها رو نمیشناختم موقع رفتن اینقدر همه اصرار به موندن من میکردم که باعث شد که یک ساعت دیرتر برگردم .لذت رانندگی توشبهای تهران چیزیه که با هیچ لذتی برام برابری نمیکنه بعد از دو روز هنوز شادو سرحالم .چقدر ساده از حال بد به حال خوب میرسم .دوشات مشروب دوساعت رقص یک ساعت رانندگی وخوانندگی!تلخی وسنگینی این روزهای آخر سال رو به حلاوت تبدیل کرد.پس به این نتیجه اخلاقی میرسیم که اگه در این آب وخاک جای مقدسی به نام دیسکو وجود داشت آدمهایی از جنس من دنیا همیشه به کامشون بود.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 10:34 توسط دخترفروردین
|