داشتم توی آیینه کنار تلویزیونم  خودمو میدیدمو میرقصیدم یهو ذهنم پرت شد به روزهایی که صبر میکردم آقاهه از خونه بره بیرون  بعدش بساط رقص وپایکوبیم رو برپا کنم.دوست نداشت برقصم میگفت خیلی رفتار رذیلانه ایه نمایش  پیچش تن یک زن.یاد اون روزهایی میوفتم که دختر پرانرژی درونم رو هی گول زدم که الان وقتش نیست کوچولوی شیطون طناز من حالا بیا بریم خرید حالا بیا بریم ورزش حالا آب ورنگ بیشتری بمال بخودت هان ببین چه خوشگل شدی .ولی اون هیچوقت راضی نمیشدو من میدونستم یک جای کارم میلنگه .امروزیکدفعه چقدر راضی شدم وخشنود از اینکه تنهام واون دختره بی پروا بالا وپایین میپره  وخوشحاله واسه همین لحظه های خوبی که بهش برگردونده شده.