تبليغاتX
من میخوام برم
روزمره
یعنی هیچ صحنه ای شهوت  انگیز تر  از دیدن یک بی ام دبیلیوکروک نوک مدادی مدل 730درحالت تاریک روشن عصر که چراغای نانازش روشنه وباسرعت دورمیدون دستی بکشه واز رو آسفالت دود سفید بلندبشه وجودنداره. داره؟
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 16:22  توسط دخترفروردین  | 

دروغ میگم زیادوازاین دروغگوییم ناخوشم.از این خودم خیلی خوشم نیومده.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 23:19  توسط دخترفروردین  | 

یعنی من از یه چی شاکیم که هیچ غلطی هم در رابطه اش نمیتونم  بکنم ای تف!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 17:47  توسط دخترفروردین  | 

بنده به صفحه 64 کتاب  ثریا در اغما رسیده بودم که فهمیدم آقای اسماعیل فصیح فوت شدن.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 10:58  توسط دخترفروردین  | 

یکسری جریاناتی  پنج شنبه برام پیش اومد که مساله نشانه هارو در ذهنم برای چندمین بار زنده کرد  تصمیم گرفتم بنویسمش.توی رابطه من و آقای قبلی یکسری مسایل خاصی بوجود اومد که بعد از اینکه من تو این مدت تنهاییم چند بار تو زمانهای مختلف مرورشون کردم  یه جورایی این حس بهم دست داد که من خلاف جهت نشانه رفتم که الان اینجام یعنی نشانه ها من رو به نرفتن سوق میدادن هی.خب شروع میکنم یکی از اولین بارهایی که سوار ماشین ایشون شدم سیم کشی برق داخل  ماشین آتیش گرفت وما دقیقا توی لاین وسط  خیابان شریعتی روبروی پیتزا دربه در ماشینو ول کردیم پریدیم بیرون که خیلی هیجان انگیز بود!!!دومین نشانه  رو سانسور میکنم  سومیش این بود که زمانی ایشان تصمیم به خواستگاری گرفتن سرباز بودن زمانی که قرار خواستگاری رو با پدر بنده فیکس کردن به مدت سه شب به دلیل جیم زدن از پست بازداشت شدن ودقیقا چند ساعت قبل از قرار خواستگاری آزاد شدن . روز عروسی آرایشگر بنده دقیقا ساعت 11غش کرد وتا ساعت 3 درمانگاه بود ساعت عقد من ساعت 5 بود!!! خوب ماشین عروسیمون دنده دو ش وسط راه خراب شد وما بین  دنده یک وسه انتخابی نداشتیم تصور کنید که چه برداماد گذشت!شب هم به دلیل نداشتن شناسنامه  و عقد نامه نیم ساعت مامانو بابام با مسئول هتل چونه زدن  ویارو به هیچ صراطی  مستقیم نبود  فک کن من با لباس عروس  ماشین عروسوهم میدید میگفت نمیشه تازه از قبلشم توجیه شده بودا.پس فردای عروسی که داشتیم به سمت  خونه خودمون با هواپیما برمیگشتیم  چند ثانیه از بلند شدن هواپیما نگذشته بود که موتور هواپیما یه صدای  خیلی بلند وترسناکی داد ویهو سر هواپیما به سمت پایین رفت و ما دوباره برگشتیم فرودگاه مبدا وسه ساعت تاخیر در فرودگاه .بازم هست ولی بسه دیگه  نمیدونم به اینا چی بگم بد لاک نشانه ولی هرچی هست واقعیته ودر خور توجه.یه قضیه دیگه هم بگم برم چند دقیقه از نشستن من جلو سفره عقدم نگذشته بود که یکی از دوستان با کیک عروسیم برخورد کرد وچهار طبقه کیک عروسیم پهن زمین شد!!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 18:2  توسط دخترفروردین  | 

دیشب رفتیم واسه خواهره خرید کنیم نتیجه اش این میشه که بنده یک عدد مانتو یک جفت کفش یک عدد کیف سفید مامانی  وتعدادشش فروند شال به رنگهای سفید نقره ای بادمجونی  صورتی قهوه ای وآجری میخرم وخواهره هیچی نمیخره.یه همچین آدمیزادی هستم من.تازه یک هفته از خرید کفش قبلیم گذشته بود. از این به بعد باید اول به فکر خرید یک جاکفشی تازه باشم قبلیه دیگه جا نداره.علت این جور خریدهای افراطی 
واسم مفهومه یه جای  روحم دردش گرفته بود خیلی خیلی زیاد .دیگه الان تصمیم دارم بنویسمش دیروز ظهر یک کم دیرتر از همیشه کارم تموم شد وزمانی که داشتم به سمت ماشینم میرفتم که برم خونه یک رهگذر از خلوتی کوچه استفاده کرد وبازم به حریم تن من تجاوز شدجوری که من پرت شدم روی زمین  سرتاپام خاک شدفقط تونستم جیغ بزنم.شوکش تو تنم موند. منم مجبور بودم وقتی خونه رسیدم جلوی مادر وخواهرم خودمو حفظ کنم وهمون آدم خوش اخلاقه باقی بمونم واین کارروواسم خیلی سخت کردوبالطبع به سردردمیگرنی خیلی وحشنتاکی از دیروز ظهر تا امروز صبح مبتلا بودم بدون اینکه بتونم جیک بزنم.همش میترسم که از تنها بودن من بترسن واین قضایا رو بهم ربط بدن.فری هاگ لازم میباشم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 17:50  توسط دخترفروردین  | 

از صبح میخوام هی بنویسم از تکراری های آدمها هی  می نویسم هی می پاکم.از اینکه بعضی از جملات چقدر حالمو بهم  میزنه بعد هی  دلم نمیخواد از این صفحه انرژی منفی ساطع بشه بعد هی دندونمو فشار میدم  وبه وقاحت  خیلی جدی فکر میکنم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 12:1  توسط دخترفروردین  | 

چرا هیچ اثری از عزای عمومی نیست؟باید چند نفر بمیرن تا یک نوار سیاه گوشه این به اصطلاح رسانه ملی دید؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 10:20  توسط دخترفروردین  | 

یکی از مسایلی که این چند روز ذهن منو مشغول کرده قضیه بکر بودن وبی تجربه بودن .خواهرم باعث شد بیشتر بهش فکر کنم.شبها موقع خواب  حرفهای جالبی برای گفتن به من به عنوان یک بزرگتر قابل اعتماد داره .یکی اولین خصوصیت هایی که آقای قبلی زندگیم از اون خانمه که وارد زندگیم شد گفت این بوده که خیلی ساده وبکره.
به عنوان یک زن ایرانی این جمله رو با اطمینان میگم که مردهای ایرانی بکر بودن وآفتاب مهتاب ندیده بودن زن رو به خیلی خصایص انسانی ارزشمندتر ترجیه میدن واصولا جویای همچین زنهایی هستند.به خودم رجوع کردم مطمئن شدم که بکارت روح یک مرد هیچوقت برام جذاب نبوده کلا من روح ورزیده وحتی بعضی اوقات زخم خورده روخیلی خیلی بیشتر ترجیح میدم دیگه.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 17:41  توسط دخترفروردین  | 

به راه رفتن خواهره  ایرادمیگیرم  میارمش جلوی آیینه  .جدی نگام میکنه میگه خوب چجوری راه برم منم شروع میکنم ایرادهاشو بهش میگم بعد یک دفعه توچشام زل میزه میگه آجی ببخشیدفرمول  دورزدنش چه جوری میشه من یهو فهمیدم که این جوجه چه جوری سرکارم گذاشته  دراز کش  کف آشپزخونه بلند بلند میخندیدم.ما خواهریم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 1:1  توسط دخترفروردین  | 

*زايش هنر در تنهايي است و اگر خداوند بزرگ اين همه اثر دارد ، تنهاست.*
به نظر میادجمله  از آقای مسعود کیمیایی باشه .فوق العاده  است این جمله واسه همکارم گفتم  گفت اینا نشانه های افسردگیه که اینقدر با تنهایی حال میکنی.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 19:39  توسط دخترفروردین  | 

ای ول ای وله ای ول!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 19:52  توسط دخترفروردین  | 

امروز ظهر بعدازمدتهادنبال بهونه واسه برگشتن به خونه نبودم دنبال کوتاهترین مسیروکم ترافیک ترین مسیر بودم.خیلی خوشاینده که عین ملکه ها به یکی سفارش ناهار بدی بعدشم  یکی واست موهاتو سشوار بکشه وابروهاتو برداره وبعد دوباره اون اولی که مامان جونت باشه بره واسه ناهار واست نون تازه بخره بعد اون یکی که خواهرت باشه  قبل رفتن به سرکارت نسکافه گرم کنار تختت بیاره بعد هی با خودت بگی که چه خوبه که هستن ولی به اونا نگی که تنهایی این چیزاش خوب نیست وبعضی وقتا مامان خواهر لازم میشی حتما.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 17:56  توسط دخترفروردین  | 

تنها چیزی که از صبح که پا شدم دلم میخواد یه درختچه سیتروسه که بزارم کنار مبلی که همیشه روش لم میدم بعدش هی فیلم ببینم تخمه بشکنم وبا برگهاش بازی کنم وهی بوش کنم هی کیف کنم همین.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 10:59  توسط دخترفروردین  | 

از مزایای داشتن خواهر اینه که میفهمی که خرخر میکنی ودندوناتو  توخواب روهم میسابی وکلا در رختخواب ارکستر سیمفونی  به پا میکنی.خواهر جان شرمنده اخلاق ورزشکاریت که دیشب نخوابیدی.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 10:38  توسط دخترفروردین  | 

ازون بالا هواپیما میایه مامان وخواهر میاره.
+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 17:49  توسط دخترفروردین  | 

خب صبح دقیقا زمانی که دارم برای  داشتن یک هفته خوب وپرباربا خداصحبت میکنم وواسش خط ونشون میکشم در حین اینکه  آهنگی از آقای نیک  پی گوش میکنم  واز کوچه مون میپیچم تو اصلی چشمم بهت میخوره .مسیر ورزش کردنتو عوض کردی چه بد .ممکنه هرروز ببینمت چه بد. لباسهایی که تنت بود من واست خریده بودم حتی لحظه خریدنشون هم یهو از جلو چشمم رد شد.سرم تیر کشید تنم سردشد خوشحال نشدم که بعد از شصت ودوروز دیدمت مرد قبلی من.همش دارم  به هم زمانی مناجاتم باخدا وحضور اتفاقی تو فکر میکنم.
+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 10:31  توسط دخترفروردین  | 

پذیرش حقایق همونجوری که هستند چیز خوبیه.
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 23:14  توسط دخترفروردین  | 

اینروزها خیلی عمیق وجدی فکر میکنم جوری که گرسنه ام میشه.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 18:43  توسط دخترفروردین  | 

دقت کردید وبلاگ  های آقایون بالاخص مجرد بیشتر کامنت گذاران خانمم.خیلی هم خانوم های ارادتمندیند اکثرشون .بنده  هم دقت کردم.اوهوم همین دوروبرا.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 0:34  توسط دخترفروردین  | 

خدا جون یعنی چی که این میل شدید به خوردن بادوم زمینی مزمز رو در وجود من نهادی بعدش هم این آفت های لعنتی رو تو دهن  من کاشتی هان؟ازدستت شاکیم دیدی که این سه تا زخم توی دهنم هم باعث نشد که من از اون بادوم زمینی هایی که تواون ظرفه بود چشم پوشی کنم بگما !البته  وجود منحوس یکی از بندگانت هم بی تاثیر نبود خیلی رو اعصابن کلا ایشون.هدایتشون کن به دره ای چیزی لطفا.دستت طلا!!!امضا بنده خیرخواه وگرم مزاج شما !

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 0:11  توسط دخترفروردین  | 

برگشتم خونه ام دیدم دوتا دوستم که مونده بودن خونه ام رو از اولش هم تمیز تر کردن آی کیف کردم آی کیف کردم.
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 17:27  توسط دخترفروردین  | 

همه چی ختم به خیر شد جمع خوبی بود دوستان با هم مچ بودن وخداروشکر بی تعارف وخجالت لمبودن . صدام گرفته.خونه ام هنوز حالت جنگ زده داره ولی حس هام خوبه.
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 11:45  توسط دخترفروردین  | 

 بنده فردا یازده عدد مهمان دارم. آشپزیم از دیشب ساعت ده شروع شده وامشب حدودا همون ده تموم میشه.این اولین مهمونی بعد از خارج شدن از زندگی قبلیم یعنی از پارسال میباشد.خوشحالم کلا.مهمون هام دوستان دوران دانشجوییم هستن  با آقاهاشون.قراره از ناهار امروز ناشتا باشن تا ناهار فردا که میان اشتهای کافی!!! داشته باشند .مرا دعا کنید حتما.
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 20:10  توسط دخترفروردین  | 

این روزها همه به دنبال مردان بدون چربی اضافه در نواحی شکم میگردد شما چطور؟
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 22:48  توسط دخترفروردین  | 

رفتم درباره الی رودیدم از سینما اومدم بیرون مچ دستام وپاهام به شدت درد گرفت جفت شقیقه هام میکوبه وسنگینه اومدم خونه به مدت یک ربع مشغول پختن املت بودم همینجوری الکی لفتش دادم بعدش با ولع زیاد خوردمش  هی به خودم میگم دختر جان شلوغش نکن فیلم بود دیگه حالا تموم شد جوگیر شدیا بی خیال بعدش  خب بیخیال نمیتونم بشم بازم میرم سراغ یخچال وآلبالو خشک میخورم بعدشم میام اینجا مینویسم که تلخ وفوق العاده بود درباره الی.
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 0:7  توسط دخترفروردین  | 

وای از زنهااااااااااااااااااا
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 11:24  توسط دخترفروردین  | 

من امروز از همون نی نی با مزهه که گفتم قبلا` برای تلطیف فضای خونه ام هفت عدد عروسک قرض کردم سه تاشون خرسن دوتاشون هاپو هستند یکیشون یه دختر مو نارنجیه یکیشون هم شبیه  آدم فضایی هاست نمیدونم چیه! آخریش هم یه هزار پای سبزه.به این شرط بهم داد که برم هرهفته جمعه ها دنبالش  بیارمش خونه ام باهاشون بازی کنه.وقتی داشت واسم میذاشتشون تو کیسه همچین می بوسیدشون  که دل من ضعف رفت واسش زبونم بند اومد مات موندم نمیدونستم چه جوری  این عشقمو به وجود پاکش بیرون بریزم  هنوزم نمیدونم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 23:46  توسط دخترفروردین  | 

از افتخارات امروز من اینه که از اپراتور تشکر کردم.ببینید من چه آدمیم برای روبات هم ارزش قائلم هاها.به اطلاع خود بیچاره ام هم میرسونم که در یک پدیده نادر فریزر وماشین لباسشوییم امروز کن فیکون شدوکلن به به فلذا لگد مالی البسه در لگن سفید در حمام را به یاد دوران دانشجویی عشق است البته با زاری.
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 17:25  توسط دخترفروردین  | 

دلم خیلی مسافرت میخواد.از صبح که پاشدم  هی دلم خواسته برم یه جای تازه.
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 11:24  توسط دخترفروردین  |