X
تبلیغات
من میخوام برم
روزمره
خب امروز سال کاری من تموم شد .از لحاظ مالی سال بسیار خوبی برام بود ومن  خدا رو شاکر هستم.   اسم این سال رو سال انقلاب روحیم میگذارم .لامصب هراتفاقی که برام میوفتاد آنچنان عمیق بود که من رو شوک زده میکرد.عملکرد من در این سال:ازهمه مرزهای اخلاقی تعریف شده ام به نحو احسنت تعدی کردم.برای اولین بار در عمرم مشروب خوردم وتا الان به یک مشروب خور حرفه ای تبدیل شدم.برای اولین بار سیگار کشیدم ولی سیگاری نشدم .برای اولین بار قلیون کشیدم واز این متاع به شدت خوشم اومده.برای اولین باراز روی کنجکاوی حشیش کشیدم ولی  تجربه دومی درکار نخواهد بود.برای اولین بار  به خارج از این مملکت سفر کردم اونم به تنهایی!!!برای  اولین بار در طول عمرم زندگی  مجردی رو در یک خانه مستقل تجربه کردم واین تجربه تا الان ادامه داره.برای اولین بار در طول عمرم قرص خواب آور وضدافسردگی خوردم.برای اولین بار با خودم بلند بلند حرف زدم واشک ریختم.برای اولین بار بین ساعت های یک تا سه شب رو دراتوبان های اطراف شهر رانندگی کردم.برای اولین بار کنترل خودم رو در یک دعوا ازدست دادم وفحش!! دادم.برای اولین بار از شدت بیخوابی واسترس در دستشویی از حال رفتم وکلا چیزی یادم نمیاد. اتفاقاتی که برای خانواده ما افتاد :برادرم در یک سانحه انفجار دچار سوختگی شدید شد وتا به الان سه بار جراحی زیبایی شده ولی هنوز آدم نشده.بچه همین برادر به دلیل بی تجربه ای پدر ومادر بعد از چهل روز داشتن زردی به بیمارستان برده شد وکلا دوهفته  ای  که بستری بود هیچ  امیدی به بهبودیش نبود  ولی الان  خداروشکرمشکلی نداره همون بچه هفته پیش از روی تخت افتاده والان دستش تو گچه سنشم ده ماه هست.پدرم دقیقا روزی که من خونه همسرم رو ترک کردم به خاطر ناراحتی های ناشی از این مساله وکلا مشغولیت ذهنی با صورت میره توی دیوار شیشه ای وبینی از دوجا دچار شکستگی شدید میشه ودرنهایت جراحی میشه که این اولین جراحی وبیهوشی عمرش بوده تا بحال.خاله عزیز وفضولم که قبلا ذکر خیرش بود روش تشخیص سرطان پیشرفته لوزالمعده گذاشته شد که این  تشخیص خرداد ماه بوده وتا الان سه دوره شیمی درمانی شده ولی نتونستن توده رو به دلیل  چسبیدن به یک رگ اصلی بدن از لوزالمعده ایشون خارج کنن وقطع امید و اینا..برای اولین بار پدر ومادرم به دلیل فشارهای ناشی از زندگی بنده فیزیکی با هم درگیر شدن ومامانم یک دست وپاش  شکست وخواهر کوچیکم هم بینیش شکست.البته مامانم قبلش هم یعنی چهار ماه قبلش همون دستش شکسته بود!!اولین بار در طول عمرم از کسی پول  قرض کردم .تو این سال تصمیم به جدایی اززندگی زناشویی شش ساله ام گرفتم.بازم بنویسم؟!!!هستا!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 17:47  توسط دخترفروردین  | 

خب چی بگم همه چی همونجوری که باید باشه هست.خانواده  بنده واوشون دهانمان را ارتودنسی نمودن.غیر از این قسمت قضیه بقیه چیزها خوبو عیدانه است .موهایمان راکوتاه نمودیم هایلایت کردیم.یک نیم سایز خودمان را لاغرنمودیم تا در مانتو جدیدمان  راحتتر جا شیم.خلاصه روز تعطیلمان  صرف قرتی بازی وخرید گردید.من یک شاپوهولیک هستم  کلا لباس وکفش  زانوهای منو شل میکنه ومن از خود بیخود میشم دیروز همانادیدن یک جفت  کفش سبز رنگ زارا درگیری شدیدی بین منطق واحساس من ایجاد کرد.خدا رفقای منو خفه کنه که اونا هم عین اره رفتن  تو مخم که بخر خلاصه با اون پاهای شل شده ام نمیدونم چه جور از اون مغازه بیرون اومدیم ومن موفق شدم  منطقم کار کرد ولی  پشیمونم  عین هاپو.دیگه اینکه  دیروز از شدت پادرد چند دقیقه ای در  ورودی پاساژ درازه گیشا روی سکوهای  کنار خیابون بانیت استراحت وبه صرف دید زدن مردم نشستم .نتایج مشاهدات من به صرف ذیل میباشد.هرکی میگه  پول تو دست مردم نیست شکر خورده.بچه ها چقدر خوشگلترو باهوشتر شدن.تقریبا اکثر خانومها آرایشگاه هاشونو  رفتن جز عده قلیلی که همانا آنان هپلیانند.بردن ماشین مردم توسط جرثقیل آنچنان شعفی در میان هموطنان ما ایجاد  میکند که فکر نمیکنم کارناوالهای رقصوپایکوبی در ممالک  خارجی بتوانند همچنین شوری را در بین این ملت شهید پرور به ارمغان بیاورد!!!!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 11:43  توسط دخترفروردین  | 

رفتم که باخودم خلوت کنم ویکمی هم به سالی که گذشت فکر کنم اما لرزش دستام تپش شدید  قلبم نمی زاشت  ذهنم آروم شه .بعضی وقتها خیلی بی قرار میشم دلم میخوادفقط پامو روپدال فشار بدمو برم کجا نمیدونم فقط میخوام برم. روزهای آخر این سال باورنکردنی هم تموم شه تا یه نفسی بکشیم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 2:6  توسط دخترفروردین  | 

میخوام برم قیلیون بکشم تقریبا یک ربع  ساعت هست که تو مغزم دارم دنبال یه گوش خوب میگردم  که بتونم دود قیلیون رو تو صورتش  فوت کنم که تا حالاش به هیچ رسیدم پس تو صورتم خودم فوت میکنم وبا صدای بلند واسه خودم زر زر میکنم  خیلی هم حالم خوبه دیوونه هم هنوز نشدم.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 18:34  توسط دخترفروردین  | 

کلا هرکی سر راه من میرسه به به .آقاهه میگه صبح بانور سبزی!! که تو اتاقم تابیده بود  از خواب پاشدم چند لحظه طول کشید تا فهمیدم چه خبره!!!مامانم میگه  این اتاق مقدسه چون من زیاد توش دعا خوندم.من؟؟!!@@@$$.خدایا توروهرکی دوست داری به روان من رحم کن.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 18:0  توسط دخترفروردین  | 

خاله عزیزم شما فضول ترین موجود زنده ای هستی که من درطول عمرم دیدم .امیدوارم هرچه سریعتر به سزای اعمالت برسی!!!!!تکبیر.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 17:52  توسط دخترفروردین  | 

خب جونم براتون بگه که بعد از مدت بسیار طولانی من یازده ساعت خوابیدم واین  حرکت موفق رو به خودم تبریک میگم.خب مساله ای که از دیروز عین خوره افتاده تو سرم دوستانم هستن یعنی آدمهایی که من به عنوان دوست در زندگیم پذیرفتمشون.دوستان من دودسته هستند مذهبی بسته ومذهبی فشن .جالب اینه که من  اصلا مذهبی نیستم.دیروز  یکی از دوستان صمیمیم رو برای ناهار دعوت کردم  و همش داشتم خودمو در کنار این آدم بررسی میکردم که چرا ایشون باید یکی از دوستهای صمیمی من باشه؟تیپ شخصیت ایشون در ظاهر بسیار آروم متین در باطن بسیار آشفته وعصبی میباشند.ظاهر کاملا غلط انداز  آرایش غلیظ تیپ کاملا امروزی باطن کاملا ساده زودباور حساس وبه شدت پایبند به مسایل خرافی مذهبی وخانم مجلسیی.دارم فکر میکنم که من واین آدم چه سنخیتی باهم داریم آخه؟!!!!هشت ساله با هم دوستیم شدیدا.از تاثیرات مثبت ایشون روی من مقتصد بودن ایشونه.تلاش ایشون در ارزان تر خریدن اشیا ستودنیه.دیگه اینکه بسیارمتعهد ووفاداره.دیگه همین.خیلی کم بود نکات مثبتش برای من  نه.از دیروز تا حالادارم فکر میکنم من همیشه وقتی در مجاورت  ایشون قرار میگیرم هم اعتماد به نفسم سرکوب میشه هم  انرژی هام منفی میشه هم سردرد میشم.نمیخوام واسه همه رابطه هام نسخه بپیچم ولی تا حالاش نمره من تو انتخاب  آدمهاخیلی بد بوده .کاشکی میشد همه آدمهای دوروبرتو یهو پاک کنی .راستش من رابطه هام رو هی الکی تحمل میکنم بیشتر .اینم از کشفیات خودمه.خیلی همه چیم ت تخیلی  شده میدونم .من تواین رابطه های چپ اندر قیچی چه غلطی میکنم.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 11:43  توسط دخترفروردین  | 

یک دو سه  امتحان میشه.برای اولین بار از خونه میلاگم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 22:43  توسط دخترفروردین  | 

چرا بیشتر آدمها چونه رو با پیشونی اشتباه میگیرن؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 19:8  توسط دخترفروردین  | 

دیشب قبل از خواب این افکار به سرم زد.به نظر شما چند درصد از آدمها تو دوران بچگی پدر ومادرشون رو در  حال  عشق***بازی دیدن؟دیدن این صحنه ها وسوالات بسیاری که تا سالها در ذهن باقی میمونه چه تاثیری روی نگرش  اون آدم نسبت به این رفتار میتونه داشته باشه؟  جون مادرتون نظر بدید.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 9:55  توسط دخترفروردین  | 

یه بنده خدا که نیت خیر!!!داشت امروز بهم گفت که اون آدمی که بتونه  تورو راضی کنه  وجود خارجی نداره.تو سخت گیر شدی مغروری رفتارسرکوبگرانه داری نمیخوای محدود شی واین خودمحوریت واسه پارتنرت تو ذوق زننده است وال وبل .توفکر حرفاشم همش .
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 19:17  توسط دخترفروردین  | 

زیبارویان به هیچ وجه خوش س***ک***س نمیباشند.گول نخورید.این مساله هم در مورد خانمها وهم درمورد آقایون مصداق دارد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 16:18  توسط دخترفروردین  | 

قرارشده ازبیست ونه ام اسفند تا آخر تعطیلات عید من مفقود الاثرشم  .هنوز نمیدونم میخوام خطمو عوض کنم یا نه.امسال اولین سالیه که موقع تحویل سال در کنار هیچکدوم از اعضای خانواده ام نیستم.اینم یه جوریه دیگه .میریم شمال .دلم میخواد موقع تحویل سال کنار دریا وتنها باشم ولی فکر نکنم دوستام راضی شن .میدونم میخوان واسم سنگ تموم بزارن که مثلا احساس ناراحتی نکنم.مطمئنا نمیزارن زیاد سی خودم
برم.میخوام یه اقراری بکنم نصف کلیک  های این صفحه مال منه. مرض رفرش کردن دارم هی .خوشم میاد از اینکار.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 18:20  توسط دخترفروردین  | 

خب به سلامتی آقای نامهربون زده زیر همه چی ومیگه که کپی شناسنامه نمیدم طلاق نمیدم کلا دنده چپ دیگه
.من  سعی کردم امروز کاملا خودمو کنترل کنم فقط سکوت .فعلا منگ منگم نمیدونم دوروبرم چی میگذره.بهش زمان بدم؟باهاش بحث کنم؟ اصلا نمیدونم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 16:41  توسط دخترفروردین  | 

چقدر دوست داشتم منم حس اون مادری رو که با شنیدن مشکل  بچه اش اشک تو چشمش جمع شدو با چرخوندن مداوم  چشماش  میخواست جلوی ریختن اشک هاشو بگیره  روحتی برای یکبار که شده تجربه کنم.
چه زیبا وچه خالصانه دوستش داشت.دلم خواست.
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 19:21  توسط دخترفروردین  | 

وقتی که دوش حمام محکم میخوره تو سرم یک لبخند پهن همه صورتمو میگیره وبهش میگم دمت گرم عجب فکری به سرت زد جمجمه  رو اونقدر محکم ساختی .خب رابطه من باهاش اینجوری دیگه.
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 16:15  توسط دخترفروردین  | 

یکی از خصوصیات بارز من اینه که نمیتونم طولانی مدت غمگین باشم  خیلی سریع از ناراحتی به  شادی تغییر فاز میدم  نیازی هم ندارم کسی یا چیزی خوشحالم کنه.این قضیه طلاق  هنوز عمیقا  منو ناراحت نکرده با اینکه من با عشق ازدواج کردم وایشون روبه شدت دوست داشتم ولی راحت همه چیز برام تموم شد نه توفکرانتقامم نه رفتارهای احمقانه ای که اکثر آدمها بعد از مواجه باخیانت به سرشون میزنه در مغز من
 خطور میکنه و خاطره خوشی هم از زندگیم با ایشون ندارم همش پاک شده وخلا جاشو گرفته .شاید بد باشه  شاید من نمیتونم ناراحتی های احتمالیمو از  شکست  قبلی بریزم بیرون.باید بپذیرم که طلاق یعنی شکست...
اونقدر مغرورم به خودم که این پایان نافرجام زندگی زناشوییم بعد ازشش سال تو کتم نمیره .شاید دارم خودمو باروزمرگی هام گول میزنم وهی به خودم تلقین میکنم که همه چیز خوبه ومن پرفکتم وبعد از طلاق همه چیز از تو دماغم  درمیاد.نمیدونم  اینو میدونم که باید صبر کنم صبوری چیزی هستکه تو وجود من خوب تعریف نشده وباید تمرین کنم.
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 11:46  توسط دخترفروردین  | 

ازپنج شنبه تااین لحظه چهار تصادف داغ داغ رویت شد امروز که دیگه واقعا خدا بهم رحم کرد خط ترمزی
بجا گذاشتم نبینو نپرس.شبه عیده و همه  یه جورایی شدن عجله دارن تند میرن مواظب باشید ملت رسماقاطی
کردن.
مامانم جونم رفت ومن موندمو حوضم.من اصلا به خانواده ام وابستگی شدید ندارم ولی بعد از ازدواج یه کم  دلتنگشون میشم .یهوخالی شدم.دنبال یک منبع انرژی میگردم .یک چیزی که حالا حالاها منو ارضا کنه.یه
چی که عمیق باشه .ازآدمهایی که تا این لحظه دوروبرم بودن ومن انتخابشون کرده بودم برای دوستی
خیلی ناامیدم.من  باید فروبریزم .الانم  عین  یه ساختمون درحال ریزشم که هی میخوام باسنبل کاری سرپا
نگهش دارم.اینجارو دوست دارم .این صفحه فعلا همه چیزمنه .تناقض هام  اینجا فرومیره تو چشم.
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 18:42  توسط دخترفروردین  | 

خوب دیروز بعدازظهرمراسم آشتی کنان رو با مامانم با اشک وآه به نحو احسنت برگزار کردیم.قرارشد بریم یه جا که پاتوق بنده است شام بخوریم توراه هردومون تصمیم گرفتیم از آقای نامهربون  دیگه باهم حرف نزنیم انگار که وجود نداشته.خلاصه رسیدیم به رستوران موردنظر چند دقیقه از حضورمون نگذشته بود که صاحب رستوران به سمت ما اومد  بعد از سلام و پرسیدن سفارشمون رو کرد به من واز من پرسید ببخشید خانم اون آقای خوشتیپ وقد بلندی که باهاش جمعه ها !!!!!!!!میومدین اینجا شنیسل میخوردین!!!کجاست چرا یه مدته تنها!میاین!واااااااااااااای مردم چقدر فضولن میخواستم حالشو بگیرم دیدم با مامانم زشته .گفتم جدا شدیم  حالت صورتش یهو کاملا عوض شد  گفت جسارت منو ببخشیدا چرا آخه.دیگه عصبانی شدم گفتم  خوب دیگه.گفت وای چه دوره زمونه ای  شده دیگه به قیافه آدمها نمیشه اعتماد کرد من فکر میکردم  که چه آدم باشخصیتیه وجنتلمنیه چقدر مودب وباوقاره!!!!!من نمیدونم از کجا اینقدر سریع به این نتیجه رسید که اون مقصره.مامانم بیچاره تازه آروم شده بود کم کم برافروخته شد.یک ربع یک بند واسمون  از بدی رفقاش گفت که زنه خوشگل دارنو با دوست دختراشون میان اینجا شام میخورن واز نصایحی که بهشون میکرده وجوابهای اونا میگفت .هی میگفت خیانت مد شده عجب دوره زمونه ای شده. غذاکه کوفتمون شد یه پاتوق خوب رو هم برای یه مدتی از دست دادم.
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 17:22  توسط دخترفروردین  | 

پنج شنبه شب حدودای ساعت نه جاده چالوس همینجوری میرفتم بالا موزیک وبرف داشت بد فاز مثبتی بهم میداد.توی تاریکی شب کوهها به نظرم زیباتر شده بودند.با چرخش بدنم سر پیچهای پی درپی جاده حال قشنگی بهم دست داده بود نمیدونستم تا کجا میخواستم بالا برم توی این فضای خوب بودم که سر ورودی تونل سد کرج چند دقیقه بعداز یک تصادف وحشتناک سر صحنه رسیدم خودمم داشتم میرفتم تو باقالیا.وای چه صحنه ای بود  تا چند لحظه بین خواب وبیداریم تو شک عظیمی بودم خوابم ؟بیدارم؟اینجا کجاست؟؟؟؟وای  بدنم کاملا خشک شده بود  خانومی که کنار راننده بود رو دیدم که سرش رو حرکت داد  ولی راننده  معلوم نبود تمام جلو ماشین به سمت راننده جمع شده بود .ففط زبونم کار میکرد هی میگفتم خدااااااااااااااااااااااااا.سریع دور زدم .نمیتونستم بایستم یا کمک کنم. همه جام درد میکرد.زدم کنارپیاده شدم پای کوه ایستادم.گریه ام گرفته بود.دایما از خدا میخواستم که اون آدمها  آسیب جدی ندیده باشن.از اینکه هنوز از درد دیگران وجودم مملو از درد میشه خوشحالم.موقع برگشتن یه پژو پر از جوونهایی که از حرکت سریع دست وبدنشون به نظر میرسید که حال خوشی!!
دارن باسرعت خیلی زیاد از منو وچند تا ماشین سبقت گرفتن  جاده ترسناک شده بود کوهها به سمت من میومدن  بدنم هنوز منقبض بود یهو برا اون ماشینه که تند میرفت تو دلم دعا کردم عیششون مثل من به درد تبدیل نشه.
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 12:2  توسط دخترفروردین  | 

LOVE IS ALOSING GAME
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 16:19  توسط دخترفروردین  | 

امروز ساعت شش صبح خواهره روبا مامانم بردیم فرودگاه  .توراه برگشت منو مامانم اساسی زدیم تو برجک هم.مامانم هیچی از قضایای خیانت دامادش نمیدونست.تو ماشین  عصبانیم کرد منم دهنمو باز کردم  گفتم آنچه باید میگفتم.هنگ کرد بددددددد.نتیجه این شد که از ساعت یک ربع به هفت تا هفت ونیم  من ومامانم جیغ زدیم گریه کردیم حرفای بد بد زدیم .موقعی که دم در خونه خالم پیاده اش کردم بهم نگاه نکرد.این بچه مگه چیه که همه میگن  بخاطرش یک عمر باید یک موجود اصلا دوست نداشتنی  مثل آقای نامهربونو تحمل کرد.بچه بچه همش بچه من به عنوان یک زن یا باید با بچه موجه بشم وزندگیم رنگ بگیره یا باشوهر .نوبت خودم هیچوقت نمیرسه.ترسی که توی چشمای مامانم صبح دیدم  همش  توی ذهنمه.هی میگفت بدون مرد تنها اینجا غریب نه بچه داری مهریه ات که بخشیدی.آینده ات چی میشه؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 11:54  توسط دخترفروردین  | 

این جمله رو تو این هفته دوبار شنیدم:(حیفه به تو وصله مطلقه بچسبه).من نمیدونم مگه کسایی که طلاق میگیرن چه جور آدمهایی هستن آدمهای بد وبدکاره اند؟!  زن هایی هستند که جای ترحم دارند؟ کی هستند؟ مگه طلاق یک راه حل منطقی برای اتمام یک رابطه زناشویی  نیست؟زنهای مطلقه چه جور خانومهایی هستند؟!شاخ دارن  یا دم؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 17:48  توسط دخترفروردین  | 

من مست وتو دیوانه/مارا که برد خانه
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 16:19  توسط دخترفروردین  | 

توقع ام از آدمها خیلی کم شده.اصلا دیگه رو کسی حساب آنچنانی نمیکنم.چیزی که تو مدت شش ماه خوب اززندگیم یاد گرفتم این بوده که با خودم حال کنم وتا حد امکان همه چیزمو تنهایی برگزار کنم اولش سخت وتلخ بود.منی که عادت داشتم همه وعده های غذایی با کسی بخورم همواره حتی در بدترین لحظات در کنار کسی بخوابم که اسمش شوهر بود تنها خوردن وخوابیدن وبقیه کارهام واسم سخت بودولی الان آنچنان از اینی که هستم وشرایطی که دارم لذت میبرم که حدنداره .پذیرفتم که همینه که هست وباید باهاش حال کنم.بزرگترین نعمتهارو هم دارم سالمم وشادم.
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 18:27  توسط دخترفروردین  | 

توقعم از رابطه  ام با جنس مخالف بسیار زیاد بالا رفته .تازه میفهمم که وقتی میگن هرچی سن بالاتر میره تو انتخاب سختگیر تر میشی یعنی چی.همه چی رو پرفکت میخوام.آره اعتراف میکنم من بدون مرد زندگیم یه کوچولو کم رنگه .هنوز تکلیف ازدواجم کاملا معلوم نشده به فکر یک پارتنر جدیدم.البته من و آقای نامهربون طلاق عاطفی گرفتیم.من به ایشون هم اعلام عدم وفاداری کردم .تعهدی دیگه بینمون نیست.تا اینجاش  همه چی درسته وفقط مونده رسما وشرعا جدا بشیم.من نه به رسم اعتقاد دارم نه به شرع. همین که خودم به این نتیجه برسم کافیه وبه تعهدات اخلاقی خودم خوب پایبندم.ولی اجتماع که این قانون هاروبرای بقا خانواده  وضع کرده وضعیت زنی مثل من اصلا براش قابل هضم نیست .خلاصه که یک  چیزی هستم عجیب وغریب  .خوب من تصمیم گرفتم  یک مرد  جدید وارد زندگیم کنم.حق خودم میدونم حتی تو این شرایط وحالا مردها اکثر کسایی که به من پیشنهاد میدن  بعد از شنیدن وضعیت  زندگی وزناشویی واین حرفها شروع به موعظه کردن من  میکنن که آره حیف نیست وصله مطلقه بهت بچسبه وتو الو بلی وبرگرد سرزندگیت بساز باهاش و همه مردها تو زندگیشون همچین غلطهایی میکنن .دروغم که تو کار من نیست وهمه چیز و راست حسینی میزارم  کف دست طرف.طرفم با کلی آه وافسوس  میگه که از با من بودن به خاطر اتفاقات بد احتمالی ترس داره.حالا با این وضعیت من دنبال یک آدم مطمئن وایده آل میگردم .شرایط شغلیم هم بسیار خاصه از آبروم هم تو محیط کار ترس دارم .این قضایای بلوتوث بازی وباج گیری آدمها هم واسم یه دغدغه شده.میترسم.میدونم خیلی افکارمو بد نوشتم .ازهر دری سخنی دیگه.همین فعلا.
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 12:6  توسط دخترفروردین  | 

مستی وتودرکنار من بهترین چیزهاییه که دارم.حالا حالا هاباش.میگی باید به من متعلق باشی ولی من دیگه عاشقی رو با آزادی میخوام نه اسارت میخوام ونه اسیرت میکنم.گرمای بدنت وآرامش صدات چیزی از این بهتر نیست .مستی وتو خیلی  لحظاتمو زیبا میکنه.
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 17:17  توسط دخترفروردین  | 

دوست عزیزم زنگ زده میگه احساس بدبختی میکنم میگه احساس میکنم وقتی تو خیابون راه میرم همه با ترحم بهم نگاه میکنم.میگه دیگه نمیتونم به صورت شوهر نگاه کنم ازش متنفرم میگه وقتی یادم میاد که چه مشکلاتی رو بخاطرش تحمل کردم از خودم هم متنفر میشم.بهش میگم تازمانی که بخاطر خودت زندگی نکنی  بازم زندگی این بازی هارو باهات در میاره .منم همین حسهارو داشتم  منم چیزی  خوشحالم نمیکرد منم احساس بدبختی میکردم وچه بد کردم با خودم.دیگه تکرار نمیشه.من دیگه  نوت بوک دارم یه نوت بوک  خوشکل وسفید از دیروز افتتاح شد منتظر  تصمیم خواهرم بودم ببینم که میخوادش یا نه که اونم نخواست منم باکمال میل اونو تصرف کردم .از مالزی خریده بودمش.از این به بعد از خونه ام هم میلاگم.همین
+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 12:16  توسط دخترفروردین  | 

مامانم با خواهرم امروز صبح اومدن پیشم.به مامانم قضیه جابجایی رو نگفتم دم در خونه که رسیدیم ریموت دررو که از داخل کیفم دراوردم مامانم چشماش چهارتا شدوقتی هم که داخل  خونه شد ودید که همه چیزو آوردم یه دفعه گفت همه چیزم که جمع کردی آوردی که تو. منم  شادوخندان سعی کردم که نشون بدم از وضعیت موجود  خیلی راضیم بعدش دیگه هیچی نگفت وانگار خودشم بدش نیومده .خرید عیدمو از امروز رسما با خرید دوتا مانتو سه تیکه لباس  شروع کردم واز خریدم راضیم.ازطرف آقای نامهربون حسهای خوبی دریافت کردم  فکر میکنم به عنوان یک دوست بخوام که حالا حالا ها داشته باشمش.درکش میکنم واین آدم جدیدرو دوست دارم به اشتباهاتی که کرده دیگه  کاری ندارم تمام شد تمام تمام.دیگه بهش فکر نمیکنم.به خودم قول میدم .برگه طلاق توافقی رو امضا کرده نمیدونم به این وضعیت فعلا ادامه بدم یا طلاق بگیرم هنوز به اون قطعیت لازم نرسیدم.بازم زمان میخوام.زندگیمو دوست دارم.   تنهایم  رنگ وبوی قشنگی گرفته بدجوری بهم فاز مثبت میده.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 17:2  توسط دخترفروردین  | 

دوست عزیزم بعد از اینکه مطمئن شد که قضیه خیانت شوهرش واقعی بوده  حقیقت رو همونجوری که فهمید کاملا پذیرفت وتصمیم به ادامه زندگیش با شوهرش گرفت وبه من گفت که اگه من دارم بدون انتقامجویی به این رابطه ادامه میدم بخاطر احترام به شخصیت خودم اینکارو میکنم  ومیدونم که بچه ام نیاز به پدر داره  ولی میدونم که روزهای تلخی در انتظارمه .من هیچ حرفی نداشتم که بهش بزنم.من آدمی نیستم که برخلاف میلم چیزی رو تحمل کنم کلا برای زندگیم میجنگم تسلیم نمیشم .آقای نامهربون فرم طلاق توافقی رو امضا کرد.بابام سند ازدواجمونو گروگان گرفته نمیدونم چه جوری باید ازش بگیرم احتمالا باید برم اونجا بدزدمش.بیچاره ها خبر ندارن من خونمو جابجا کردم قراره بیان ماهارو آشتی بدن. شوکه میشن وقتی خونه جدید منو ببینن.پدرومادرم منو خوب نمیشناسن فکر میکنن من همون دختر مطیع ودرسخون ده سال قبلشونم.من احتمالا روزهای پرتنشی رو باهاشون خواهم داشت چون مامانم عاشق دامادشه وفکر میکنه من رو دنده لج افتادم ومن هم این قضیه خیانت واینا رو لو ندادم.میخوام بدون اینکه گند چیزی بالا بیاد تموم شه ولی انگار نمیشه.میگن به فکر خواهرت باش بعد از جدای تو ازدواج اون در آینده با مشکل مواجه میشه آیا من باید بخاطر کسی حتی عزیزانم زندگیمو تحمل کنم؟
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 18:30  توسط دخترفروردین  |