روزمره
گفتم دل ودين بر سر راهت كردم,هرچيز كه داشتم نثارت كردم,گفتاتو كه باشي كه كني يا نكني؟آن من بودم كه بي قرارت كردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 10:54  توسط دخترفروردین  | 

میخوام برم دریا رو ببینم.خودمم میخوام رانندگی کنم .دعام کنید .
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 23:12  توسط دخترفروردین  | 

دارم با وسوسه رفتن پیش مشاور بی هیچ دلیلی مقابله میکنم.
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 23:17  توسط دخترفروردین  | 

از وقتي شروع كردم به مطالعه در باب رويا وناخودآگاه خوابام يادم نمياد.چرا؟
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 10:17  توسط دخترفروردین  | 

يكي از دلايلي كه مدت ها ننوشتم اينه كه يك نفر عين سايه تو محل كارم  بهم چسبيده سرشو تو همه جاهاي زندگيم ميكنه.من كلي تلاش كردم تا بهش مفهوم حريم خصوصي رو تفهيم كردم ولي تازگي ها فهميدم دوستمون يه جورايي خيلي شيك دزده وهمه احساس قلمبه شده دوستيش بابت چاپيدنه بنده است.جالبه كه بدونيد بنده ديگه جرات ندارم پول تو كيفم بزارم پولمامو ميزارم تو جيب شلوارم.اين خانوم عزيز اونقدر حرفه اي دوست پسراشو ميچاپيد من احمق شك نكردم كه ممكنه با منم اينكارو بكنه .حالا ديگه با چشم باز ميخوابم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 20:5  توسط دخترفروردین  | 

این مدت حرفی برای گفتن نداشتم الانم خیلی به حرفام اعتقادی ندارم چون به شدت دچار سردرگمیم .
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 0:5  توسط دخترفروردین  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 9:52  توسط دخترفروردین  | 

خب من برگشتم  نمیدونم چه جوری این آدم جدیدی که شدم رو شزح بدم.خیلی خودخواه خیلی منزوی.
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 15:34  توسط دخترفروردین  | 

 موهایی که سه بار تا حالا رنگ شده وناخن هایی که  کلی  رو سرش اکلیل طلایی مالیده شده همه نشانه های خوبی برای  این هستند که من مسافرم.چمدونمو هنوز نبستم ولی تصمیم گرفتم کم کم شروع کنم کلی از این آجیل های بسته بندی مزمز  ومانی خریدم میگن اونجا مزه خوب  قحطه واگه هم کیلویی بخری ببری کپک میزنه  فکر کنم  غذا و مزه ونون خودش یه چمدون شه.شش جفت کفشم م یه چمدون خلاصه  کلی معضل در پیش دارم.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 16:30  توسط دخترفروردین  | 

جمعه شب یه مهمونی دعوت بودم  تصمیم گرفته بودم فقط بهم خوش بگذره میخواستم مست نشم  خلاصه وارد یک جمع شدم که نود درصد آدمها رو نمیشناختم  موقع رفتن اینقدر همه اصرار به موندن من میکردم  که باعث شد که یک ساعت دیرتر برگردم .لذت رانندگی  توشبهای تهران  چیزیه که با هیچ لذتی برام برابری نمیکنه  بعد از دو روز هنوز شادو سرحالم .چقدر ساده از حال بد به حال خوب میرسم .دوشات مشروب دوساعت رقص یک ساعت رانندگی وخوانندگی!تلخی وسنگینی این روزهای آخر سال رو به حلاوت تبدیل کرد.پس به این نتیجه اخلاقی میرسیم که اگه در این آب وخاک  جای مقدسی  به نام دیسکو وجود داشت آدمهایی از جنس من  دنیا همیشه به کامشون بود.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 10:34  توسط دخترفروردین  |